تبليغاتX
آواز سکوت
...................................
 تسلیت
خسرو در زنده ماندن شکیبائی نداشت.

من که هنوز باورم نشده یکی از بازیگران مورد علاقه ی من بود واقعا ناراحت شدم درسته وبلاگ ما عاشقانه است اما گفتم چون خیلی قبولش داشتم اینجا یه مطلب بذارم تو سینما بی نظیر بود دیگه سینمای ایران مثل اونو نخواهد دید به قول کیانیان امروز گفت خسرو ما حالا حالا ها باهات کار داشتیم

پر زدو رفت واقعا پر زد

یه جمله از خسرو شکیبائی که گفته بود :

 "مردم  بدون من همیشه مردم اند اما من بدون مردم مردم"

به یادش که خدا رو دوست داشت و فراموش نکرد که فروغ و نجیب میدونست و با اعتماد و سهراب و دوست داشت و تمام شعراشو حفظ بود و ناراحت بود که فراموش شده و دکلمه میکرد و مهرجویی که اولین استادش تو سینما بود به قول خودش .

یاد اون فیلمهاش به خیر هامون /عاشقانه / سالاد فصل/کیمیا/سرزمین خورشید/اتوبوس شب/ شب/ دزد و نویسنده/دستهای خالی و.................................................................................

روحش شاد

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در شنبه 29 تیر1387  |
 

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس

 

نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس

 

نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس

 

ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود...

 

لحظه پايانيم را حس نکرد

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در پنجشنبه 13 تیر1387  |
 
دال به عین گفت: بیا بریم از اینجا عین گفت: کجا دال یه کم فکر کرد

گفت: نمی دونم فقط بیا بریم عین گفت: آخه چرا ؟ دال گفت: آخه آخه

 اینجا همه یه جور دیگه نگامون میکنن اینجا چشما یه جوره دیگست

 عین گفت: اره منم یه چیزایی فهمیدم دال گفت: عاشقی؟ عین سریع

گفت: اره دال گفت: پس این روزها خیلی مراقب عشقت باش عین

گفت:چرا من که هستم دال گفت: آخه این روزها چشم حسودها

به دود اسپند عادت کرده ...!!! 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در جمعه 24 خرداد1387  |
 

تو تك واژه يك واژه‌ي بي‌حرفي كه به جاي هر كلمه‌اي در سطرهاي كاغذم مي‌نشيني تو صداي تيك‌تاك ساعت قديمي قلب مني كه عقربه‌هاي نقره‌ي وجودت را چونان كه تيرهاي زهرآلوداند بر پيكر رميده‌ام فرو مي‌برم تو از طلوع نقره‌اي ماه، يا غروب طلائي خورشيد نقره‌اي تر و طلائي‌تري

نمي‌دانم يا نمي‌توانم تو را تعريف كنم تو تعريف بهترين واژه‌ي زمين براي من هستي، لبخند شيرينت براي من شروع دوباره‌ي زندگي است.

از بلندترين كوه تا پست‌ترين نقطه‌ي اعماق دريا از فلق تا شفق از من به تو و از تو به من همه را براي تو مي‌خواهم.

لحظه‌ها كه مي‌گذرد و تو از من دور و دورتر مي‌شوم قلبم خاكستر مي‌شود آهم آن را با خود مي‌برد. شايد بعد ازاين، شايد بعد از تو ديگر مني نباشد.بی تو هیچ نباشد نه ماه نه خورشید نه شفق نه فلق نه صدا و نه واژه و نه من .

 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در دوشنبه 6 خرداد1387  |
 

مدتها بود نبودم اما قلبم دلم روحم حتی جسمم که نبود ولی باهاش بود

 

مدتها بود که دست به قلم نمیبردم با اینکه قلمم باهاش بود

 

مدتها بود چشمام نوازش نشده بودند اما چشمم باهاش بود

 

مدتها بود دلم براش تنگ شده بود اما دلم باهاش بود

 

مدتها بود که میخواستم بغلش کنم اما جسمش باهاش بود

 

 مدتها بود دیگه قلبم تند تند نمی زد آخه قلبش باهاش بود

 

آخه همه ی این مدت یعنی این یه ماه که به خاطر امتحانات دور بودم

 

 ازش همه ی وجودم باهاش بود

 

هر چی امروز فکر کردم یه دونه شعر ( خندم میگیره میگم شعر )

 

براش بگم نتونستم هر چی خواستم دنبال مطلب واسه امروز روز

 

 عشق بگردم بازم نتونستم!!!

 

دیدم چه کتابی بالاتر از دل که همه ی صفحاتش اونه چه کلمه ای

 

زیباتر از عشق که به خاطر اونه چه جمله ای بهتر از دوستت دارم

 

که مگه میشه غیر از این باشه

 

راستی مدتها بود میخواستم بهش بگم دوستت دارم اما....

 

از این مدتها زیاده....

 

مهشید جون روز عشق مبارک.

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در پنجشنبه 25 بهمن1386  |
 روحم

 

 

هفت بار روح خويش را به تحقير و مسخره گرفتم:


           بار اول ؛ آن هنگام كه ديدم براي بلند شدن تظاهر به افتادگي مي كند.

 

بار دوم ؛ آن هنگام كه ديدم پيش لنگها لنگ لنگان راه مي رود.


         بار سوم ؛ آن هنگام كه بين سهل و دشوار مخير شد و سهل را برگزيد.


بارچهارم ؛ آن هنگام كه گناهي مرتكب شد و براي تسليت و تسكين خويش گفت: ديگران نيز مرتكب گناه مي شوند.


بار پنجم ؛ آنچه را كه برايش پيش آمده بود،حمل بر ناتواني خويش كرد،اماصبر بر آن پيش آمد را به توانايي خويش نسبت داد.


بار ششم؛ آن هنگام كه چهره اي زشت را تحقير كرد، حال آنكه آن چهرهبه تحقيق نقابي از نقابهاي خودش بود.


و هفتمين بار ؛ وقتي كه زبان به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضيلتي انگاشت

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 3 بهمن1386  |
 تو بگو

عمق ته دل رابا من تو بگو  دل من تنگ است آن را تو بگو

 

عشق را در قلب من هجی بکن   راز اين عاشق شدن را تو بگو

 

نفسم با نفس تو جان گرفت        اين همه دم بازدم تو بگو

 

چشمانم پر خيس قلبم پر درد      علت اين چشم و دل را تو بگو

 

دوری از من ماه نورانی ام        تاريکی اين روزها را تو بگو

 

نه ترانه نه صدای ساز من         با هم چرا همساز نيست تو بگو

 

هرشبی بادلم خلوت کنم ای نازنين   روز ما پس کی رسد تو بگو

 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 5 دی1386  |
 

 

 

وقتی شبا دیگه حتی دست و دلم نمی ره سمت دفترم که محرم اسرارم بود

وقتی حتی نگاه کردن به عکست هم دیگه نمیتونه مرهم دردم باشه

وقتی دلم واسه صدات تنگ میشه ولی نمیتونم بشنومش

وقتی که نیازم به دستات زیاد میشه و دوست دارم بین چشم تو و من هیچ فاصله ای نباشه جز نگاهمون

وقتی.....................

من خیلی از این وقتیها دارما !!!!!!

چاره ای هم واسم نمونده جز توی تنهایی فکر کردن و با تخیل خوش بودن........اما میدونم یه روزی هم میاد که این راه حل من میره جزء اون جملات بالاومیشه این :

وقتی حتی فکر و خیال هم دیگه منو آروم نمیکنه......

چه سخته....مگه نه؟

۵ شد ۶............ !!! 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در پنجشنبه 8 آذر1386  |
 

یه موقعی آدم سکوت می کنه و  نباید گله کنه چرا هیچ کس درکم نمی کنه......ولی وقتی میگی و کسی نمیشنوه اون موقع دیگه احساس بدی بهت دست میده و فکر

می کنی عین یه شیشه هستی و کسی نمی بینتت

بدتر از اون اینه که بفهمی همون شیشه هم نیستی چون حتی کسی زحمت شکستنت رو هم به خودش نمیده

تازه قسمت درد آورش اینه که بدونی  هیچی نبودی و نیستی.....حتی یه شیشه 

 بی رنگ

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 9 آبان1386  |
 یه شب قشنگ
 

سلام سلام به همه خیلی وقته مطلب نمیذارم چون سیستم ندارم یعنی دادم رفت بگذریم

 

امشب چه شبیه از اون شبا یکی فردا به دنیا میاد که اسمشو از رو ماه گذاشتن

 دلشو از خورشید گذاشتن

عشقشم ...

وای که چقدر

 کسی نمیدونه چقدر دلم براش تنگ شدهههههههههههههههههههههههههههههه

این پاییز چقدر نازه مهر که سالگرد وبلاگه 

آبان تولد گلمه

 آذر ماهیه که دلم براش رفت ...

همتون بهش تبریک بگین

گلم تولدت مبارک از ته دلم آرزو میکنم ۱۲۰ ساله بشی

م= مهربانی

ه= همراهی

ش= شادی

ی= یدونه

د= دوست داشتنی

 

ماه زندگیم همیشه سبز باشی آرزوهای بهترین و برات میکنم سلامت و شاد باشی

 دوستدار همیشگیت امیر

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 2 آبان1386  |
 

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

 آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

 از پاکي اشکهاي خود فهميدم

 لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

اي دل ساده بکش درد که حقت اين است

از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي

 حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 11 مهر1386  |
 

گاهي كه دلم

به اندازهء تمام غروبها مي گيرد

چشمهايم را فراموش مي كنم

اما دريغ كه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند

من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس

مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست

و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد

و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند

با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست

از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد

و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد

و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

من هنوز ترا دارم

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 14 شهریور1386  |
 من و آسمون

1825

 

یه رمزه ....حالا دیگه اونم می دونه دارم از چی میگم...

 

قراره یه مدت روی کاغذ چیزی ننویسم...آخه ندارم...کاغذ دارما ولی اون کاغذای همیشگی پیشم نیست....واسه همین اینجا مینویسم

 

کسی تا حالا فکر کرده آسمون مَرده  یا زن؟  هان؟

خوب معمولا می گیم خورشید خانوم ، مهتاب خانوم و ......

ولی آسمون هنوز بی جنسیت مونده !!! من امروز می خوام جواب این سوال رو بدم

آسمون مَرده

الان میگم دلیلشو

برید این شعری که توی مطلب قبلیه بخونین

.

.

.

.

.

خوندید؟ با دقت؟

خوب....................... از اونجایی که شاعر این شعر، گل منه....و منظورش از ماه و آسمون خودمون 2 تا هستیم من تصمیم گرفتم ماه باشم

نه نه نه...مغرور چیه...نه بابا اصلا هم خودمو تحویل نگرفتم

آسمون اونه چون: خیلی بزرگه........خیلی دوست داشتنیه.....آرومه....آگه نباشه زندگی بی معناست......اگه نباشه ماه و خورشیدی معنی نداره.....شب و روزم رو از طریق اون می فهمم......و پرواز پرنده ها رو در سایه ی اون درک میکنم...... رنگ سبز درختا با آبی اون کامل میشه.....به این دلایل و دلایل دیگه میگم که آسمون مَرده

چون آسمون من اونه

دیدید؟ حالادیدید؟

چرا میگم اون آسمونه

کاش می شد آسمون رو بوسید..........

 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در جمعه 26 مرداد1386  |
 

  

ماه را با آسمان کاری نبود 

آسمان این روزها آبی نبود                                            من که سردم عشق هم آهی نبود

یار با ما چه کرد این روزها                                                   هرچه کرد ما را سزاواری نبود

من درختم این تنم خشکیده است                                        ای فلک این ساقه را آبی نبود

من هنوزم آسمان او ماه من                                                   ماه   را با آسمان کاری نبود

گرچه از لیلی او بشنیده بود                                               پس چرا مجنون را دلداری نبود

خار به گل می نازد این روزها                                            گل چرا یک شب خاررا یاری نبود

از پس این زندگانی روز و شب

عاقبت قلب مرا جانی نبود

 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 17 مرداد1386  |
 

 

خیلی دنبال یه شعر یا مطلب قشنگ گشتم....پیدا هم کردم ولی دیدم اگه قلم، حرف دل خود آدم رو بزنه بهتر به دل می شینه

 

دلم واسش تنگ شده( به زبون خودمون تنگیده) 15 روزه ندیدمش

نمی دونم به نظر من خیلی کش دار و طولانی اومده یا چون ندیدمش حالم گرفته است ولی واقعا این 2 هفته دیر گذشت

 

2 روز پیش داشتم به پیوندهای وبلاگمون سر میزدم واقعا شکه شدم !

تقریبا 90% وبلاگها دیگه آپ نمی شن ! بعضیاشون از یه عشق دو نفره حرف می زدن که بعد از جدایی دیگه ننوشتن و بعضی ها هم که یک نویسنده داشتن دیگه متروکه شده بودن و چند ماهی از مطلب جدید توی وبلاگشون خبری نبود

خیلی متاثر شدم.......بیشتر برای اون عشقهای دو نفره ای که دیگه ازشون هیچ نشونه ای نبود انگار هیچ وقت وجود نداشتن

نمی دونستم آه بکشم و حسرت بخورم یا خوشحال باشم از اینکه ما هنوز هم قلممون زنده است!

خوب که فکر کردم دیدم اگه هنوز دلمون،قلممون،احساسمون و فکرمون زنده است به خاطر عشقه ، و این عشق هم که دیگه الان فقط توی دلم نیست بلکه همه وجودم رو گرفته،به خاطر اونه

5 سال!

کاش الان دستات توی دستام بود

 

همیشه بهم میگه کاش این جسارت قلمت توی کلامت هم بود.....

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در سه شنبه 2 مرداد1386  |
 من تو را دوست می دارم

 در سكوت لحظه‌هاي گم شده

چيني احساس من خالي نبود

لحظه‌ها آواي بیزاري نداشت

در فضا چيزي به جز ترديد بود

من صداي باد را مي‌خواستم

آسمان از ابرها شاكي نبود

عشق را احساس را پاييز را

بي ‌تو انگار آسمان آبي نبود

حس باران داشت چشمانم ولي

آسمان چشم تو باراني نبود

هنوز هم عطر تو را ميان سطرهاي سپيد و سياه دفتر شعرم احساس مي‌كنم. تو هنوز هم تازه‌ترين احساس خوبي هستي كه من هر روز تجربه مي‌كنم. تو مثل پنجره‌اي هر روز رو به من باز مي‌شوي و من در شفق چشمانت آب مي‌شوم و با گرمي وجودت دوباره جان مي‌گيرم.

نمي‌دانم در آن تلألوي نوراني چشمانت چه بود كه مرا مجذوب وجود آتشين تو كرد. هنوز هم صداي ورق‌هاي خسته تو رو به ياد من مي‌آورد. هنوز هم كوچه‌ي خاطرات ما است كه صداي خنده‌ها و گريه‌هايمان را به ياد دارد.

و من هنوز هم برق چشمان تو را دوست مي‌دارم. من نگاه‌هاي پرمعناي تو را دوست مي‌دارم و طنين گرم صدايت را كه اتاق خالي ذهنم منعكس شده را مي‌شنوم 

و من هنوز صدايت را دوست مي ‌دارم 

و من هنوز تو را با همه‌ي چيزهايت دوست مي‌ دارم

تو را به خاطر همه ی کسانی که دوست نداشتم دوست می دارم

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 20 تیر1386  |
 قشنگترین اتفاق

 

 

اومدم یه خبر خوش بدم.........................یه خبری که اگه 23 سال پیش بهم  میدادن از خوشحالی............نمی دونم ................نمی دونم چی میشد

 

23 سال پیش یه گلی چشمای نازشو تو این دنیا باز کرد که حالا من نفسم به نفسش بنده....دلم به دلش وصله.............فکر و ذهنم پر از یاد اونه.......دستام فقط توی دست اون آرامش میگیره........توی قلب کوچیکم فقط اون خونه داره.............توی زندگیم  اونه که بهم انگیزه میده............شبا با یاد اون  آروم میگیرم و صبح ها عشق اون بهم  انرژی زندگی می بخشه............و ...

 

اومدم بگم  عزیزترینم امیر جون تولدت   مبارک

به این دنیا خوش اومدی به دنیایی که اگه توش دلهای پاک عین تو زیاد بود دیگه کسی انتظار بهشت رو نمی کشید

 

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

 

نازنینم امیدوارم شمع 120 سالگیتو فوت کنی

دوست دارم و برات آرزوهای بهترینها رو دارم

بووووووووووووووووووووووس

 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در سه شنبه 5 تیر1386  |
 سلام.....

يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.

     در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند."

     در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.

     در عنفوان نوجوانی ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"

     گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. دخترم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي."

     از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.

 

     «تقديم به کسي که هيچ وقت شانه هاي قدرتمند و مهربونش رو که بهترين تکيه گاه برايم بوده از من دريغ نکرده، حتي در مواقعي که خودش احتياج به شانه هايي براي رسيدن به آرامش داشته.»

 

                      «عزيزترينم ... تا ابد دوستت دارم»

اسمش تولد دوباره است یا هر چیز دیگه من دوستش دارم

انقدر به هر دومون سخت گذشت که به جرات می تونم اسم شکنجه روش بگذارم

اما انگار دست منو اون نیست یه چیز دیگه این وسط هست که هم زورش هم اراده اش از ما قوی تره...................همون کلمه معروف : عشق

دوست دارم نه واسه خودم واسه خودت.....چون یه دل بزرگ داری با یه دنیا مهربونی

دوست دارم چون شونه هات همیشه تکیه گاهم بوده و دستات وقتی قدرت زندگی کردن نداشتم بهم نیرو و امید داده مثل دیروز یادته؟ سرمای تنم رو با گرمای وجودت تعویض کردی و منم فقط با نگاهم  خواستم بگم متوجه این همه محبت هستم

کنار هم میمونیم              for ever

 

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در یکشنبه 27 خرداد1386  |
 

به خاطر تو میخونم یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو میدونم یا تو یا هیچ کس دیگه

به خاطر تو میشکنم یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمیکنم یا تو یا هیچ کس دیگه

به خاطر من بمون تو خاطرت میمونم

خودم ستارت میشم تو میشی آسمونم

به خاط من بیا من که برات میمیرم

بیاو فریاد بزن حرفمو پس میگیرم

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در پنجشنبه 24 خرداد1386  |
 مطلب جدید مثبت تر بهتر شادتر

به نام همونی که هم می بخشه

هم مهربونه

 

امیدوارم مطلب قبلیمو کسی نخونده باشه  این مطلبم هم هر کی می خونه به خودش نگیره اما

مطلب قبلی رو یکی خوند زیاد خوشش نیومد گفتم از این به بعد مثبت تر و بهتر و شادتر بنویسم

وای که این امتاحانا کلافم کرده هنوز شروع نشده .... ااا خوبه قول دادم مثبت بنویسم

 

خوبه باز این امتاحانا هست ما یه کم درس مجبوریم بخونیم اینجوری بهتر شد

 

اگه منم تو مطلب قبلیم مینوشتم  باز دارم منفی میشم ای بابا اصلا فراموش کرده بودما

 

هر کی از دست من ناراحته من رسما ازش عذر خواهی می کنم آهان حالا شد خدا پدر

 

مادرشو براش حفظ کنه کسی که به من جرات معذرت خواهی داد

 

 کاش خودشم ای بابا باز رفتم منفی

 

زندگیم به نفس یه نفر وصله من دوسش دارم اون یه نفرو

 

 تظاهرم دوست ندارم

 

واقعا از ته ته ته ته دلم عشقمو  دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در چهارشنبه 23 خرداد1386  |
 

جمع و جور نمی شه.........هر کاریش می کنم جمع و جور نمی شه

فکرمو می گم

معلوم نیست کجا پخش و پلا شده

یه اتاق آروم می خوام با  نور کم و یه پنجره ی بزرگ که بشه از دریچه ی اون آسمون و ستاره ها رو دید

یه صندلی چوبی با دو تا دسته ی چوبی و یه قلم و چند تا کاغذ هم می خوام

اگه رنگ دیواراش صورتی کمرنگ باشه عالیه

در هم نداشت عیبی نداره.... آره اصلا بهتره که نداشته باشه.... چون حالا حالاها نمی خوام از توش بیام بیرون

اگه یکم هم جا واسه عروسکهام داشته باشه خوبه

چند تا آهنگ هم هست که باید حتما هر روز گوش کنم

راستی اگه یه جوری باشه این اتاقه که نه کسی بتونه بیاد توش نه باهام حرف بزنه خیلی خوبه ...می خوام با رویاهام تنها باشم.... آدما دوباره یادم می ندازن که توی دنیای واقعی دارم زندگی می کنم

یه تابلو هم دارم  حتما میبرم با خودم....توش شعری از فروغ نوشته شده..."آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست"

راست می گه ؟

دروغی هم باشه باز قشنگه.....

آهان راستی یادم رفت.....هر کی این اتاق رو می شناسه و جاشو بلده  به من خبر بده....

اجاره اش هر چی باشه می دم

منتظرما................

از طرف: یه فراری( به جرمه؟؟؟)

|+| نوشته شده توسط مهشید و امیر در یکشنبه 6 خرداد1386  |
 بازم مرگ عشق

به نام خالق ما....كه خيلي وقتا يادمون ميره كه هست

نوشته اي كه امروز صبح توي نظرات وبمون ديدم كه منو با خودش برد به وبلاگ صاحب نوشته واقعا دگرگونم كرد كاش نديده بودمش

نه نويسنده اش رو مي شناختم نه مخاطب نوشته هارو اما الان احساس ميكنم خيلي وقته كه مي شناسمشون

امير جونم تو ام گوش ميدي؟ تو ام يه سر به اين وبلاگ بزن

فكرم مشغوله خيلي مشغول بيشتر از اوني كه بخوام به جمله بنديهام فكر كنم

سرنوشت امير و معصومه يه داستان جديد نيست بارها ديديمو شنيديم......ولي از خودمون نپرسيديم چرا؟؟؟

خودكشي به خاطر نرسيدن به معشوق؟ چرا يادمون ميره ارزش عشق خيلي بيشتر از معشوقه.....پس وقتي عاشق شدي يه خاطر عشق زندگي كن نه........

دلم گرفته ....مي دونم كه روز خوبي نخواهم داشت امروز....خيلي به هم ريختم

دارم با امير و هزاران نفر مثل اون و معصومه و ميليون ها نفر مثل اون حرف مي زنم

معصومه ها اگه از ته دل عاشق نيستي اگه دل بستنت حقيقي نيست با كلمات بازي نكن.....چون اينجوري با دل آدما با روحشون و مثل الان با جونشون بازي ميكني

اميرها اگه طرفت رو نشناختي اينقدر وابسته نباش اينقدر شيشه اي نباش.........اينقدر ضعيف نباش......خود كشي يعني فرار يعني ترس از ادامه دادن و جنگيدن......شايد با اين كار جسمت آروم بگيره يا از معشوقت انتقام بگيري اما پس روح اون پدر و مادر بيچاره كه تا آخر عمر توي عذابه چي؟ اشكاي دوستات چي؟

آينده ي اونايي كه مثل تو هستند چي؟

خدايا...دلم پره...من اين روزا خيلي از اين چيزا مي شنوم ولي چرا نمي تونم با ذهنم لمسشون كنم؟؟؟

چرا نمي تونم باور كنم دل بستگي هايي رو كه با يه مشاجره كوچيك تبديل به كيبنه و جدايي ميشن؟ چرا نمي تونم دوستت دارم هايي رو باور كنم كه ظرف چند روز فراموش ميشن و تبديل ميشن به دوست دارم هاي دروغي واسه يكي ديگه؟

نمي تونم شيشه اي بودن قلبايي رو باور كنم كه شيشه ي قلب آدماي ديگه رو خيلي راحت مي شكنن

پس صداقت كو؟ پس جاي محبت و روراستي كجاست؟عشق معنيش چيه؟ مگه غير از اينه كه جاي همه اينها دل  آدماست؟؟ پس اين دلها كجان؟ كجا مي تپند؟

مي دوني اميرم.......حس مي كنم من و تو اين دل رو پيدا كرديم.................من هر بار كه ميبينمت...هر بار كه اسمت مياد تو ذهنم.....و هر بار كه از تو ميگم...

مسو ليت اين جمله ي مقدس " دوستت دارم" رو بيشتر و بيشتر حس ميكنم

چطوري ميتونم وقتي ياد تو عشق تو فكر تو تمام وجودم رو پر كرده برم و به كسي ديگه فكر كنم....نه منو امثال من نميتونيم

معصومه من اصلا نه مي خوام نه مي تونم دركت كنم.....فريب دادن آدما قابل درك نيست

كاش تا الان فهميده ياشي چه كردي چون همين الانشم ديگه ديره

ياد اين ش