تبليغاتX
عشقولانه


عشقولانه

عشقولانه - عشقی - love - - دختر - اس ام اس - عکس - دوست یابی

تو را گم کرده ام

تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...smilie وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني چه غمگينند ...smilie چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ... نمي دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ... بي تاب ودلگيرم ... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم...تقدیم به مهشیدsmilie

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:24 توسط امیر فرهادی| |

تاریکی از در و دیوار اتاقم توی کاسه ی اندوهم می چکه

کاسه رو لبریز می کنه و دوباره از ناکجا، این قصه ی بی آغاز و بی پایان شروع می شه!

و شاید از این شایدهای خدا ، توی هرگز تموم نشدن ها تموم بشه.

وجود کاغذ کتمان می شه ! بی ریا سر زبون دلش باز می شه…

 احساس می کنم کوچیکم.چرا بزرگ نمی شم ؟ مثل یه دونه ی منتظر زیر خاک..آفتاب کجاس؟

امروز پشت کوه ها خوابش برده و صبح نشده که بتابه یا منو فراموش کرده؟

تنهام.خیلی تنهام

و تنها تر از این تنهایی رو باز هم از خدای تنهام می خوام.

ستاره ها رو دوست دارم.ولی دوستم ندارن. ماه رو هم.دستم بهش نمی رسه! دوستم اگه داشتن ، می اومدن کنارم…مثه همه ی پرنده های قشنگی که دوستم ندارن. فرار می کنن…دلم می لرزه. من که جنایتی توی دستام ندارم! من که خالی تر از نقش سفیدترین دیوارم!

چرا همه فرار می کنن؟ از خودشون هم! حقیقت ها رو می خوام. باد خنکی که از طرف خدا می وزه رو می خوام…اما هیچ کدوم…راه حقیقتا رو کی بسته ؟…فقط می شنوم که : قانع باش!

این قدر نخواه ! قبول می کنم. توانی ندارم که بگم : توی مشت زبونم ، کلمه ی " نه " رو دارم.

سر جام می شینم.

 کلماتم می شه بغض توی گلوی کوچیکم. می گن بغض نکن ! مات می شم. منو هل می دن.پرت می شم ، می شکنم. می گن جمع کن خودتو…جمع می شم. با خورده ریزای ریزم ، ریز می شم. بی حرکت، می شم مثل قاب روی دیوار.زل می زنم به پنجره ی روبروم که بسته بوده و هیچ دستی نوازشش نکرده تا لبخند بزنه و باز شه.

خاک می شینه روی چشمام.اما

نه دلم… و نه نگاهام!

 عنکبوت می گیره تمام وجودم رو واسه ی خونه ی خودش…مدام از درو دیوار بی چشم و رو می شنوم سرزنش.

به عنکبوته می گن : آدم نیست.پس بزنش.

می شم فراموش شده ی قصه های کوتاه.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:13 توسط امیر فرهادی| |

رهایم کردی و رهایت نکردم.

گفتم حرف دل یکی است ...

هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی

کنار کوچه بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند

چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم

وصدای تو را شنیدم ..

دلم روشن بود که یک روز ...

از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی

حالا هم

از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم

فقط کمی نگران می شوم...

می ترسم روزی در آینه

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی

تنها از همین میترسم

به امید دیداری دوباره.......................

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:19 توسط امیر فرهادی| |

دستم به ماه نمی رسه اونو واست بچینمش Question

Question نمی تونم شاپرکو به آسونی بگیرمش

نمی تونم غزل بگم از اینجا تا آسمونا Question

Question اما یه شاخه گل دارم میام برای دیدنت

نمی تونم که خورشیدو روی زمین بنشونم Question

Question نمی تونم تورو روی رنگین کمونا بنشونم

نمی تونم کوه واست بروی شونم بزارم Question

Question اما با چندتا قطره اشک میام برای دیدنت

نمی تونم غصه هاتو روی دلم جاشون بدم Question

Question نمی تونم غصه هامو که از تو پنهونش کنم

نمی تونم آرزوتوبک شبه آرزوم کنم Question

Question اما با یک قلب طلا میام برای دیدنت

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:56 توسط امیر فرهادی| |

وقتی تو را از دست بدهم
کجایم
درد می گیرد؟

نه سر
نه تن
نه بازوها
و نه پاها

همه شان خسته می شوند
اما درد نمی گیرند
یا بر نمی آشوبند از این که
یک پایم مدام درد بگیرد

نفس کشیدنم دردم نمی دهد
فقط کمی نفسم تنگ تر می شود
اما هر چه باشد از سرماخوردگی
دردش کمتر است

کمرم درد نمی گیرد
و شکم نیز
کلیه هایم درد نمی گیرد
و نیز قلبم

پس چرا
با این حال
تاب از دست دادنت
نمی آورم من؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:53 توسط امیر فرهادی| |

 
نگاهم را به گرمای نگاه خود نوازش کن
و دستم را به نرمی در دست خود بگذار
و روشن کن چراغ قلب تاریک و سیاهم را
بیا مادرم که میخواهم مثل کودکان برایم قصه گو باشی
ولی بگذار تا بگویمت..
کودکت راز چه چیز را نمی داند
و در آستانه ی هستی به دنبال چه می گردد
بیا ای همدم شب های تنهاییم
ببین بال و پرم زخمی ست..
توان پر زدنم نیست
بیا کودکت را میان باغ رویاهای شیرینت
شبیه غنچه ای سر در گریبان بگیر
که پرپر گشت و گلپری در کنارش نیست
مگر نگفتی:
همیشه عاشقانه با همه تا کن
غرورت را به خاک انداز
و درمان دل بیمار مردم باش
بگو مادر...
چرا از وادی خود آواره ام کردند
بیا در فصل سرد زندگی گرمای قلبم باش
بیا که سرمای وجودم را تنها آغوش گرم تو التیام می دهد..
بیا مادر که من محتاج آن مهرم که تنها در تو می بینم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:48 توسط امیر فرهادی| |

اشک رازیست...لبخند رازیست...عشق رازیست...
اشک آنشب لبخند عشقم بود...
قصه نیستم که بگویی...نغمه نیستم که بخوانی...صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که چنان که بدانی...یا چیزی که چنان ببینی...من درد مشترکم را فریاد کن ...
دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست...
ای دیر یافت که با تو سخن میگویم
بسان که ابر با طوفان...بسان که علف با صحرا...بسان که باران با دریا...بسان که پرنده با راهها...بسان درخت که با جنگل سخن میگوید...
زیرا که ریشه های تو را من دریا فته ام ...زیرا که صدای تو با صدای من آشناست

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:44 توسط امیر فرهادی| |


Design By : Night Skin