عشقولانه
عشقولانه - عشقی - love - - دختر - اس ام اس - عکس - دوست یابی
تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ... تاریکی از در و دیوار اتاقم توی کاسه ی اندوهم می چکه کاسه رو لبریز می کنه و دوباره از ناکجا، این قصه ی بی آغاز و بی پایان شروع می شه! و شاید از این شایدهای خدا ، توی هرگز تموم نشدن ها تموم بشه. وجود کاغذ کتمان می شه ! بی ریا سر زبون دلش باز می شه… احساس می کنم کوچیکم.چرا بزرگ نمی شم ؟ مثل یه دونه ی منتظر زیر خاک..آفتاب کجاس؟ امروز پشت کوه ها خوابش برده و صبح نشده که بتابه یا منو فراموش کرده؟ تنهام.خیلی تنهام و تنها تر از این تنهایی رو باز هم از خدای تنهام می خوام. ستاره ها رو دوست دارم.ولی دوستم ندارن. ماه رو هم.دستم بهش نمی رسه! دوستم اگه داشتن ، می اومدن کنارم…مثه همه ی پرنده های قشنگی که دوستم ندارن. فرار می کنن…دلم می لرزه. من که جنایتی توی دستام ندارم! من که خالی تر از نقش سفیدترین دیوارم! چرا همه فرار می کنن؟ از خودشون هم! حقیقت ها رو می خوام. باد خنکی که از طرف خدا می وزه رو می خوام…اما هیچ کدوم…راه حقیقتا رو کی بسته ؟…فقط می شنوم که : قانع باش! این قدر نخواه ! قبول می کنم. توانی ندارم که بگم : توی مشت زبونم ، کلمه ی " نه " رو دارم. سر جام می شینم. کلماتم می شه بغض توی گلوی کوچیکم. می گن بغض نکن ! مات می شم. منو هل می دن.پرت می شم ، می شکنم. می گن جمع کن خودتو…جمع می شم. با خورده ریزای ریزم ، ریز می شم. بی حرکت، می شم مثل قاب روی دیوار.زل می زنم به پنجره ی روبروم که بسته بوده و هیچ دستی نوازشش نکرده تا لبخند بزنه و باز شه. خاک می شینه روی چشمام.اما نه دلم… و نه نگاهام! عنکبوت می گیره تمام وجودم رو واسه ی خونه ی خودش…مدام از درو دیوار بی چشم و رو می شنوم سرزنش. به عنکبوته می گن : آدم نیست.پس بزنش. می شم فراموش شده ی قصه های کوتاه. رهایم کردی و رهایت نکردم. وقتی تو را از دست بدهم اشک رازیست...لبخند رازیست...عشق رازیست...
وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني چه غمگينند ...
چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ... نمي دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ... بي تاب ودلگيرم ... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم...تقدیم به مهشید![]()
گفتم حرف دل یکی است ...
هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی
کنار کوچه بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم
وصدای تو را شنیدم ..
دلم روشن بود که یک روز ...
از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی
حالا هم
از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم
فقط کمی نگران می شوم...
می ترسم روزی در آینه
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی
تنها از همین میترسم
به امید دیداری دوباره.......................
دستم به ماه نمی رسه اونو واست بچینمش
نمی تونم شاپرکو به آسونی بگیرمش
نمی تونم غزل بگم از اینجا تا آسمونا
اما یه شاخه گل دارم میام برای دیدنت
نمی تونم که خورشیدو روی زمین بنشونم
نمی تونم تورو روی رنگین کمونا بنشونم
نمی تونم کوه واست بروی شونم بزارم
اما با چندتا قطره اشک میام برای دیدنت ![]()
نمی تونم غصه هاتو روی دلم جاشون بدم
نمی تونم غصه هامو که از تو پنهونش کنم
نمی تونم آرزوتوبک شبه آرزوم کنم
اما با یک قلب طلا میام برای دیدنت ![]()
کجایم
درد می گیرد؟
نه سر
نه تن
نه بازوها
و نه پاها
همه شان خسته می شوند
اما درد نمی گیرند
یا بر نمی آشوبند از این که
یک پایم مدام درد بگیرد 
نفس کشیدنم دردم نمی دهد
فقط کمی نفسم تنگ تر می شود
اما هر چه باشد از سرماخوردگی
دردش کمتر است
کمرم درد نمی گیرد
و شکم نیز
کلیه هایم درد نمی گیرد
و نیز قلبم
پس چرا
با این حال
تاب از دست دادنت
نمی آورم من؟
نگاهم را به گرمای نگاه خود نوازش کن
و دستم را به نرمی در دست خود بگذار
و روشن کن چراغ قلب تاریک و سیاهم را
بیا مادرم که میخواهم مثل کودکان برایم قصه گو باشی
ولی بگذار تا بگویمت..
کودکت راز چه چیز را نمی داند
و در آستانه ی هستی به دنبال چه می گردد
بیا ای همدم شب های تنهاییم
ببین بال و پرم زخمی ست..
توان پر زدنم نیست
بیا کودکت را میان باغ رویاهای شیرینت
شبیه غنچه ای سر در گریبان بگیر
که پرپر گشت و گلپری در کنارش نیست
مگر نگفتی:
همیشه عاشقانه با همه تا کن
غرورت را به خاک انداز
و درمان دل بیمار مردم باش
بگو مادر...
چرا از وادی خود آواره ام کردند
بیا در فصل سرد زندگی گرمای قلبم باش
بیا که سرمای وجودم را تنها آغوش گرم تو التیام می دهد..
بیا مادر که من محتاج آن مهرم که تنها در تو می بینم
اشک آنشب لبخند عشقم بود...
قصه نیستم که بگویی...نغمه نیستم که بخوانی...صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که چنان که بدانی...یا چیزی که چنان ببینی...من درد مشترکم را فریاد کن ...
دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست...
ای دیر یافت که با تو سخن میگویم
بسان که ابر با طوفان...بسان که علف با صحرا...بسان که باران با دریا...بسان که پرنده با راهها...بسان درخت که با جنگل سخن میگوید...
زیرا که ریشه های تو را من دریا فته ام ...زیرا که صدای تو با صدای من آشناست
| Design By : Night Skin |

